خدای آسمان ها



"به وبلاگ من خوش آمدید"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()

 

عشق به خدا:


اما  عشق حد والای دوست داشتن است وقتی دوستداشتن از آخرین مرز خود عبور میکند به آن عشق گویند ولی معمولادوست داشتن باعشق اشتباه میگیرند.


کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ...


کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ...


کاش  می شد با  دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ...

 
کاش  می شد با پری از برگ یاس تا  طلوع سرخ  گل پرواز کرد ...


کاش می شد با  نسیم شامگاه  برگ زرد یاس ها  را  رنگ کرد ...


کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ...


کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید ...


بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید ...


کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد ...


کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد ...


کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید ...

                                                                                           



آیا می توان از عشق زمینی به عشق حقیقی رسید ؟

پاسخ :اگرعشق زمینی مقدمه ای برای رسیدن به عشق حقیقی و برتر قرار گیرد و مانع از آن نگردد ، با آن منافات ندارد ، بلکه گاهی راهی برای رسیدن به عشق حقیقی قرار می گیرد .

آری مطمئنا عشق و علاقه زمینی موتور محرک قوی و موثر است ، اما نباید از رهزن بودن این عشق نیز غافل بود ؛ شخصى مى‏گوید: از امام صادق(ع) از معناى عشق سؤال کردم، فرمود: "قلوب خلت من ذکر الله فأذاقها الله حب غیره؛ (1) قلب هایى که از یاد و ذکر خدا خالى باشند، خداوند مبتلا به حب غیر خود مى‏نماید.

بنابراین دوستی و عشق به غیر که تمام قلب انسان را تسخیر کرده باشد؛ قلبی است که از وجود خدا خالی شده است ؛ زیرا خداوند دو دل در درون انسان قرار نداده است . (2)
از طرف دیگر ،علاقه و عشق محصول توجه به کمال است. آدمى زمانى که در چیزى و یا کسى کمالى را مى‏بیند، به آن علاقه‏مند مى‏گردد و اگر کشش به هر دلیل قوى باشد، این علاقه (اصطلاحاً) به عشق منجر مى‏گردد.
عشق زمینی تنها در صورتی می تواند انسان را به عشق حقیقی و برتر راهنمایی کند که انسان به ضعف های عشق زمین واقف گردد و بداند این ها همه مجاز عشق اند ، نه حقیقت عشق ، نیز بداند که هیچ چیز غیر خدا نمی تواند متعلق عشق واقعی انسان قرار گیرد. این معرفت و آگاهی گاهی با شکست در عشق زمینی ، گاهی با آگاهی از حقیقت برتر وجود خود که در دام موجود زمینی اسیر گشته وگاهی ... به دست می آید. به همین خاطر اهل ذوق گفته اند : المجاز قنطره الحقیقه؛ عشق مجازی پلی است برای رسیدن به حقیقت.
عاشقان این راه هم چنین می توانند از رهگذر عشق به شگفتی های خلقت در عالم و آدم ، به عشق خالق همه آن زیبایی ها برسند و از تماشای جمال مخلوق به جمال خالق راه یافته و محو در عشق و محبت او شوند.
سر مطلب آن است که حقیقت عشق متعلق به عالم ماده نیست ؛ بلکه مربوط به کمال مطلق است که هیچ نقص و عیبى در او راه ندارد. انسان بالفطره عاشق خدا و طالب او است و اصولاً زمینه عشق به انسان و موجود زمینی ، براى عشق الهى و رسیدن به محبوب مطلق است. موجودى مى‏تواند معشوق حقیقى انسان قرار گیرد که هر چه از او مشاهده مى‏کند، زیبایى و کمال باشد و هیچ نقص، عیب و بدى در او وجود نداشته باشد و چنین موجودى جز خداوند متعال نیست.

با توجه به این موضوع، عشق انسان به موجودات مادى، عشق حقیقى نیست، بلکه عشق مجازى است؛ زیرا جز خدا هیچ موجودى قابلیت معشوق بودن را ندارد وانسان عاشق، خود به این مطلب واقف است که معشوق مجازى او، عیب‏هاى فراوانى دارد ؛ اما از طرفى بعضى از کمالات و زیبایى‏ها را در او مى‏بیند که در حقیقت برگرفته از جمال و کمال محبوب حقیقى است و به عشق ورزیدن هم نیاز دارد. این جا است که به معشوق خیالى رو مى‏کند و به او عشق مى‏ورزد؛ اما چون به وصال می رسد ، عشق فروکش می کند ؛ زیرا آنچه او به آن عشق مى‏ورزید ، کمالی بود که فروکش نمی کند، در حالی که معشوق او چنین نیست.از این رو فقط در عشق به خداى متعال است که انسان پس از وصول و مشاهده، نه تنها عشقش فروکش نمى‏کند، بلکه بیشتر مى‏شود؛ زیرا هر چقدر انسان به خدا نزدیک‏تر مى‏شود، کمال و جمال بیشترى مشاهده مى‏کند.
عشق حقیقی : از منظر دین،خداوند کمال محض ، جمال مطلق ، دارای برترین وصف ها، مبدأ عشق ، اولین عاشق و الهام کننده عشق است . همه هستی آیت ، نشانه و مظهر اویند; از او سرچشمه گرفته ، به سوی او روان هستند . آدمی کمال جو و زیبایی طلب بوده ، حقیقتش از روح خدا است ، از آن منزل نزول کرده و به سوی او باز خواهد گشت ، انسان دارای روحی است که ظهور و جلوه تام صفات حق است . عشق حقیقی عبارت است از "قرار گرفتن موجودی کمال جو (انسان ) در جاذبه کمال مطلق (خداوند متعال ); پروردگاری جمیل مطلق ، بی نیاز، یگانه ، دانای اسرار، توانا، قاهر و معشوقی که همه رو به سوی او دارند و او را می طلبند."
بنابراین عشق حقیقی تنها عشق به خدا است ، زیرا هر چیزی غیر او زایل شدنی و از بین رفتنی و دارای عیب و نقص است ؛ بنابراین هر چیز غیر او نمی توان معشوق واقعی باشد اولا چون ناقص است و کمال مطلق نیست ، در حالی که در عشق ، معشوق هیچ عیب و نقص ندارد. ثانیا هر چیز غیر او زوال پذیر است و عارفان گفته اند : آنچه که نپاید ، دلبستگی را نشاید. همانند داستان حضرت ابراهیم (ع) که فرمود : انی لا احب الافلین. آن چیز که افول و غروب می کند و از بین می رود ، دوست نمی دارم. پس باید عشق پایدار و جاودانه باشد و آن عشق به خدا است که همیشگی و پایدار است و البته در سایه این عشق ، عشق به مظاهر جمال و زیبایی او ، مانند زن و فرزند و گل و درخت و طبیعت و... معنا می یابد.


به  جهان خرم از آنم که جهان خرم از او است
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از او است


در پایان برخی از نشانه های عشق انسان به خدا را ذکر می کنیم:
- خدا را بر همه ی محبوب های دیگر ترجیح دهد;
- در باطن و ظاهر مطیع خدا باشد;
- در همه ی امور موافق او باشد;
-خواسه او را بر خواسته خود مقدم می دارد؛
- اولیای خدا را به خاطر او دوست بدارد;
- هر چیزی را در برابر عشق به خداوند حقیر شمارد;
- همه ی اوقات , مستغرق ذکر خدا باشد;
- آسایش و آرامشش در قرب او باشد;
- از حضرت حق راضی و خشنود باشد;
- به کلام محبوب (قرآن ) عشق ورزد;
- با مال و جان در راه محبوب مجاهده کند;
- بر خلوت و مناجات با محبوب , حریص باشد;
- عبادت برای او آسان و لذت بخش باشد;
- همه ی بندگان مطیع وی را دوست بدارد و بر همه رحیم و مشفق باشد و کافران و عاصیان را دشمن بدارد.


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()


ایمان...



  به خداایمان داشته باشیم انگاه خواهیم دیدکه انجام هیچ کاری غیرممکن نیست.  

ایمان به خدا عمیق است، ایمان به خدا از جنس مفاهیمى است که همه انسانها توانایى دریافت آن‌را دارند. ایمان به خدا، بر خلاف تصور مشهورى که رایج است، به‌معنى مسلمان بودن و شهادتین گفتن نیست.

 اگر کسى شهادتین – اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله- را گفت، البته مسلمان مى‌شود و اگر بر ولایت حضرت على نیز شهادت و گواهى داد – اشهد ان على ولى الله- و آ‌را تصدیق کرد، شیعه مى‌شود؛ یعنى احکام ظاهرى اسلام، مثل نماز، روزه، زکات، حج و جهاد بر او واجب مى‌شود و طبق قوانین اسلامى عقد مى کند و کفن و دفن او، آداب و رسوم خاص خود را دارد. اما این مسلمانى است، نه موحد بودن.

در قرآن بسیارى از منافقین را خداوند به پیامبر یادآورى مى‌کند که با آنها کارى نداشته باشد، آنها ادعاى ایمان به خدا مى‌کنند، اما خداوند مى‌فرماید «آنها مسلمان هستند، اما مومن نیستند.»

ایمان به خدا، یعنى اینکه در قلب و جان خود خدا یکتایى که ما را آفریده و همه جهان را آفریده، بپرستیم و براى او شریک و همتایى در این ستایش و پرستش قائل نباشیم. ایمان به خدا، یعنى ما معتقد هستیم که خدا ما را آفریده و ما بنده او هستیم و هیچ‌کس دیگرى را قابل ستایش نمى‌دانیم.

ایمان به خدا یعنى خدایى که مى‌پرستیم و یکتا مى‌دانیم، مالک حقیقى همه چیز بدانیم. اوست که ما را آفریده و اوست که جان ما را باز مى‌ستاند و به سوى خودش باز مى‌گرداند، بنابراین باید بر طبق دستورات او عمل کنیم و کارهایى که او خواسته انجام بدهیم و اعمالى را که نهى کرده، مرتکب نشویم.


جایگاه معنویت در زندگی انسان :

معنویت از جمله مفاهیمی است که در میان عموم انسان ها ساری و جاری است و نمی توان به آسانی از کنار آن گذشت و از آن سخن نگفت، در طول تاریخ پر فراز و نشیب بشری، معنویت به شکل های مختلفی تجلی یافته و پیرامون آن بسیار سخن گفته شده است. معنویت از جمله مفاهیم بلند و گسترده ای است که در عرصه انسانی معنا و مفهوم می یابد.

از «انسان» تعاریف متعددی به عمل آمده است. هر گروهی به یکی از مختصات و امتیازات انسان توجه کرده و از دریچه ای خاص به آن نگریسته و با تکیه بر بعد یا ابعادی از انسان تعریفی ارائه نموده. انسان را «حیوان ناطق»، «لایتناهی»، «آرمان خواه»، «ارزشجو»، «سیری ناپذیر»، «متعهد و مسئول»، «آینده نگر»، «آزاد و مختار»، «اجتماعی»، «خواستار نظم»، «خواستار زیبایی»، «عاشق»، «مکلّف»، «صاحب وجدان»، «عدالت خواه»، «ابزار ساز»، «معنوی»، «دروازه معنویت» و ... دانسته اند. از انسان به عنوان موجودی مستوی القامه، موجود سیاست ورز و موجود خرد ورز سخن گفته اند، امروز نیز او را به عنوان موجود دین ورز می خوانند. شهید مطهری انسان را حیوانی دانسته است که با دو امتیاز «علم و ایمان» بر دیگر جانداران امتیاز یافته است. دین و ایمان وجه ممیز اصلی انسان و سایر موجودات هستند. مخاطب ادیان انسان هایند. شاید بتوان از انسان به عنوان موجود «مخاطب» یاد کرد. معنا طلبی و معنویت خواهی یکی از نیاز های اصیل، جدی و فراگیر آدمی است.

شأن انسانی تأمل همیشگی در مسائل اساسی زندگی است. بی معنایی و عدم معنویت در زندگی مساوی با زنده بودن بیولوژیکی است. انسان اگر به کار های روزمره خو بگیرد، حیوانی بیش نیست. زندگی حیوانی و فاقد معنویت این است که هیچ گاه فکر نکند که از کجا آمده است، چگونه آمده است؟ چرا آمده است؟ در کجاست؟ چه باید بکند؟ چگونه باید باشد؟ و به کجا خواهد رفت؟ شأن حیوانی این است که در زندگی روزمره خود غوطه ور شود. اما شأن انسانی، این است که مدام در مسائل اساسی سؤال و تأمل کند. اگر در زندگی احساس معنویت نشود، زندگی تکراری و ملال آور خواهد شد. اصولاً زندگی بستر احساس معناست. عوامل بسیاری نیاز به معنویت را در زنگی ایجاد می کند. رنج ها، مصیبت ها، شکست ها، محرومیت ها، نابسامانی ها، بلایای طبیعی، بیماری ها، نا امیدی ها، مرگ و حتی روزمرگی در زندگی انسان و بسیاری دیگر اگر معنا دار نشوند، در انسان نابسامانی های روانی یا به تعبیر ویکتور فرانکل «پریشانی روحانی» رخ می نمایاند که ناشی از نگرانی او درباره ارزش زندگی است و اشینی تر شدن شکل زندگی امروزی، به این بحران شدت بیشتری می بخشد.

بنابراین معنویت خواهی یکی از نیاز های اساسی بشریت در طول تاریخ بوده و امروزه که زندگی صنعتی و ماشینی به اوج خود رسیده است این نیاز به شکل وسیع تری خود را می نمایاند.

اگر بپذیریم که هر انسان از حیثیت انسانی اش نیازمند معنویت است از نظر هیچ متفکر صاحب نامی، در تاریخ علم و اندیشه، حرف گزافه و بیهوده ای نزده ایم، حتی مادی ترین تحلیل ها در ضرورت و نیاز اساسی جامعه انسانی با معنویت مخالفتی نکرده اند. آنچه میدان تنازع آراء و نظریات مختلف شده، تعریف معنویت و مسائل پیرامونی و فرعی آن است، که البته در این سطور مختصر نمی توانیم به قیل و قال های موجود در این موضوع اشاره کنیم. در این مجال – بر فرض ما – گفتگو با مخاطبانی است که موحد بوده و تفکر توحیدی خود را از قرآن کریم گرفته اند. با این دیدگاه پرسش های اساسی ما عبارتند از:

1-      واژه ی برابر و معادل قرآنی «معنویت» چیست؟

2-      عناصر تشکیل دهنده ی «معنویت» کدامند؟

3-      ماهیت جدال «عقل» و «نقل» در کسب معنویت چگونه تفسیر می شود؟

4-      آیا تجسمی و حسی نشدن مقامات معنوی سبب نشده تا خیال زدگی در کسب این مقامات به جای رسیدن به حقیقت قرار گیرد؟

5-      راهکار قرآن کریم در کشف حقیقت و باز نمودن واقعیت ها از توهمات و تخیلات در کسب معنویت چیست؟

6 -     از دیدگاه قرآن کریم نشانه های دست یابی به حقیقت در سیر معنوی انسان چیست؟

معادل قرآنی معنویت

واژه ی مورد تأکید قرآن کریم در تحلیل معنویت ایمان است که این کلمه با بار معنایی وسیعی که در فرهنگ قرآنی دارد، آیات زیادی را به خود اختصاص داده است، به همین دلیل گفتگوهای فراوانی را در تبیین آن می توان از گزاره های قرآنی استخراج و طبقه بندی کرد. وجه تسمیه ای که از مسمای این لفظ حاصل می آید، جوهره ی آن را به خوبی معلوم می کند که اگر بتوان از آن بهره مند شد و به آن رسید، شناخته شده ترین موضوع نزد مؤمن است به گونه ای که نیاز به استدلال برای اثبات آن ندارد و اگر در وجود انسان از حقیقت آن خبری نبود، آموختنش چاره هیچ ناچاری را از انسان را نخواهد کرد. به عبارت دیگر ایمان یک مفهوم انتزاعی ذهنی که اعتباری باشد نیست، بلکه تحقق عینیت های وجودی است و میدان بود و ظهورش، درون انسان است که در قرآن کریم از آن تعبیر به «قلب» می شود. البته این ظهور در قلب مؤمن، شریان های فکری و خرد او را نیز اشباع می کند و آثار خود را در اعمال و کردار مؤمن نمایان می سازد. به عبارت گویا تر ظهور و تحقق ایمان در مؤمن، از قلب به فکر و سپس رسوخ در عمل جوارحی اوست. نتیجه ی قطعی چنین سیری دستیابی به همان مسمای منظور شده در واژه ی ایمان خواهد که از ریشه «امن» به معنای «آرامش و تسکین» است.

تحلیل اول از معنویت

 1-      روح و جان انسان به دانستن همان گونه نیاز دارد که بدن او به تنفس برای زنده ماندن پای بست است، و این در حالی است که مفاد گزاره های قرآنی تصریح دارد:  در حالی از مادرانتان متولّد شدید که هیچ نمی دانستید.

2-      اگر دانستن و دانایی ز درون آدمی با عناصر خیال و وهم نپیوندد و از بیرون با خلط که تمزیج صحیح با ناصحیح است. آلوده و منشوب نشود، آگاهی بخش است و این در صورتی است که علاوه بر آن، انواع «همزات شیطانی» و «القائات ابلیسی» نیز آفات بزرگی هستند که در مقابل دیده بصیرت آدمی صف کشیده اند و در وجود او همانند خون که در رگ ها جریان دارد در فهم انسان دخالت می کند و تأثیر گذار است. این آمیختگی در حوزه فکر انسان «تشویش» و در قلب او «اضطراب» که هر دو با جوهره ایمان ناسازگارند را به همراه خواهد داشت. به چند آیه ی قرآن کریم در این خصوص اشاره می شود.

       نتیجه ی جدال بدون علم تبعیت از شیطان است: و برخی از مردم از جهل و نادانی در کار خدا جدل می کنند و از بین هر شیطان سرکش و متمرد روند

         وجود جدال بی علم و نتیجه بی حاصل در هدایت: و برخی از مردم از روی جهل و گمراهی و بی هیچ کتاب و حجت روشن در کار خدا جدل می کنند

       نافرجامی جدال اهل باطل با مؤمنان: و اگر کافران با تو دل و خصومت کنند، پس بگو خدا به آنچه می کنید بهتر آگاه است. خدا میان شما در آنچه نزاع می کنید روز قیامت حکم خواهد فرمود

تاکید قرآن کریم در همه موارد بالا مبتنی بر جدال و گفتمان بی منطق اهل باطل است. به همین دلیل در منطق قرآن ماهیت سخن آنان، جهل است، نه علم و دانش، به همین دلیل، اهل باطل در مقابل استدلال عالمانه و برهان اهل ایمان، رویارویی و تعارض را پیشه می کنند، نه تبیین و تفهیم را، از فرط غضب بر مؤمنانی که آیات قرآن را تلاوت می کنند حمله ور می شوند.

در حالی که منطق اهل ایمان در مقابل بدی ها و سیئات افراد جاهل و نادان برخورد شایسته و نیکوست. ای رسول ما تو آزار و بدی های امت را به آنچه نیکوتر است دفع کن.

     از نظر قرآن کریم توقف در دانستن و بشنده کردن به چنین دانایی کافی نیست، بلکه بایستی قلب به این فهم و دانایی باور آورد:

می گویند که ما به خدا و رسولش ایمان آورده و اطاعت می کنیم ولیکن با این همه قول، باز گروهی (وقت عمل) از حق روی می گردانند.

به همین دلیل آثار ایمان با این گروه همراه نیست، بلکه ایمان آنان ظاهری و قشری است. قرآن کریم می فرماید:

و بعضی از مردم کسی است که خدا را به زبان و ظاهر می پرستید، از این رو هرگاه نعمتی و خیری به آن رسد، اطمینان خاطر پیدا کند و اگر به شر و فقر و آفتی برخورد کند، از دین خدا روی گرداند، چنین کسی در دنیا و آخرت زیانکار است و این زیانش بر همه کس آشکار است.

4-      از بهترین راه های رسوخ ایمان در قلب، ذکر است، لذا بیان «ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را بخوانید تا نعمت بر شما جاری شود»همواره از تأکیدات مکرر قرآن کریم با مخاطبان مؤمن است.

قرآن کریم وقتی از برگزیدگان الهی صحبت می کند ویژگی بارز آن ها را ذکر زیاد خداوند معرفی می کند «و خداوند را زیاد ذکر می گویند»و هنگامی که از پیروان راستین ائمه نور سخن به میان می آورد از مردان و زنانی که بسیار یاد خداوند می کنند یاد می کند «و مردان و زنانی که خداوند را بسیار ذکر می کنند»و نتیجه ی چنین ذکری که خداوند در دنیا به ذاکر می بخشد نزول رحمت خدا و فرشتگانش بر ذاکر و خروج از تاریکی و ظلمات به سوی عالم نور است و نتیجه ی آن در آخرت تحیت، پذیرایی، سلام و بشارت لطف الهی در روز ملاات است:

اوست خدایی که هم او و هم فرشتگانش به شما بندگان رحمت می فرستاد تا شما را از ظلمت ها بیرون آرد و به عالم نور رساند و او بر اهل ایمان بسیار رئوف و مهربان است. تحیت مؤمنان و پذیرایی ایشان روزی که به لقاء رحمت نائل شوند سلام خدا و بشارت لطف الهی خواهد بود.

5-عمل صالح مولود در چنین مرحله است. به عبارت ساده تر، پیوند «علم» و «ذکر» در قلب مؤمن، فرزندی چون «عمل صالح» را در خود می پرورد، پرورشی که مولودی مبارک و پاک را به سالکان طریق معنویت مطابق الگوی قرآنی ارزانی می دارد:

تا خدا اعمال شما را به لطف خود اصلاح فرماید و از گناهان شما در گذرد، و هر که خدا و رسول را اطاعت کند البته به سعادت و رستگاری بزرگ نائل گردیده است

شاید به همین دلیل در جای جای قرآن که ایمان و عمل صالح در کنار یکدیگر توأمان آمده اند نخست به ایمان تصریح دارد و سپس از عمل صالح یاد می کند. گویا مطابق آیات کریمه ی قرآن، بی ایمان، عمل صالحی ندارد. لذا تأکید فرمود است:

و هرکس از مرد و زن عمل صالحی به جا آورد در صورتی که با ایمان باشند آنان در بهشت جاویدان داخل شوند و آنجا به رزق بی حساب برخوردار گرداند

تحلیل دوم از معنویت

در بررسی آیات قرآن نکات ذیل به اثبات می رسد:

1-معنویت عطیه ای الهی به انسان است اما به کسی که در پی آن باشد و مقدمات دریافت این سعادت را با مجاهدت و تلاش خستگی ناپذیر تعقیب و حاصل کند. به تعبیر ساده کوشش بنده و کشش حق، سرانجام راهیابی به معنویت را برای انسان رقم می زند.

2-وظیفه مؤمن در این مجاهدت گم و نا معلوم نیست. کافی است مؤمن در تکلیف پذیری و تعهد به انجام آن خود را ملزم نماید تا اهل جذبه الهی یا اعطای معنویت از سوی خداوند متعال به خویش شود:

خداوند آرامش و سکینه ی خود را بر رسول خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت و آنان از هرکس شایسته تر و اهل آن بودند و خداوند به هر چیز داناست.

در این تحلیل هرگز انجام وظایف بندگی اهل ایمان و نزول لطایف و عنایات خداوند از هم جدا نمی شوند، و هر دو به هم پیوسته اند. در نگاه قرآم مؤمنان کسانی هستند که به خدا و رسول او ایمان داشته و هیچگاه در دل آنها شک وو دودلی راه ندارد و در راه خدا با مال و جانشان جهاد می کنند و اینان به حقیقت صادق و راستگو هستند.

همین گروه که در این آیه زندگی آنها ترسیم شده است باور دارند که خداوند فرستاننده ی رزق به جسم و جان آنهاست.

رزق جان که هدایت ویژه و خاص و عنایت خداوند است و روزی جسم که تنعمات گوناگون از نعمت رنگارنگ الهی است.

هر کس در پی هر قاعده ای خبر بیان فوق برای کسب معنویت باشد، تخیل کسب معنویت دارد.

و حال که هیچ علم به آن ندارند و جز در پی گمان و پندار نمی روند و ظن و گمتن هم در فهم حق و حقیقت هیچ سودی ندارد.

آثار معنویت

توهم داشتن معنویت هرگز دارایی معنویت نیست. همانگونه که توهم داشتن سلامتی، سلامت نیست. معنویتی که قرآن کریم ارج گذاری می کند و آن همه آثار بزرگ را برای آن قائل است. آثار وجودی و قطعی اش چهار دستمایه و سرمایه ی بزرگ ذیل است:

1-ایجاد ارتباط با دیگران در حد شفقت: عبارت است از محبت شدید و کوشش خالصانه برای سعادت هم نوعان در جهت رسیدن آنها به بهره مندی از نعمت های دنیوی و اخروی که ر سر سفره ی انعام الهی در مقابل خلق گسترده شده است. همه آیات «انفاق»، «بر»، «ایثار»، که در قرآن کریم به ده ها آیه می رسد توضیح این اصل است.

2- ایجاد ارتباط با خویشتن خویش و مراقبت دائمی از خود: حراست و مراقبت دائمی از سلامت دل، سلامت مقصد و سلامت راه موضوع بسیار با اهمیتی است که قرآن کریم با واژه ی تقوا از این حقیقت با ما فراوان سخن گفته است، به گونه ای که تقوا از کلیدی ترین واژگان قرآنی است. در کوتاه سخن پیام همه این آیات خویشتن بانی در جهت زدودن هر غیر و نامحرمی از صفحه ی فکر، خانه دل، و گستره ی عمل است. تا آنجا که وجود آدمی پذیرای فرمان خداوند شود. و نتیجه ی قطعی تقوا و عمل صالح، رهایی از عذاب، راه نیافتن غم و اندوه بر دل و جان و رضوان و خشنودی خداوند است.و خدا اهل تقوی را به وسیله اعمال صالح از عذاب نجات خواهد داد به طوری که هیچ رنج و المی به آنها نرسد و هرگز غم و اندوهی بر دلشان راه نیابد.

3- ایجاد ارتباط با خداوند متعال: این ارتباط پس تکمیل و در هنگامه ی تکمیل دو ارتباط فوق است، همواره باید ارتباط انسان موحد و مؤمن با خداوند – که مقصد این ارتباط است – برقرار و پایدار باشد. کیفیت و چگونگی ارتباط با خداوند موجب پیدایش دو گروه از مردم شده است.

الف) اهل رضا: گروهی از مؤمنین در اوج ارتباط با خلق خدا بوده و از پیشتازان این وادی می باشند که به «اهل رضا» متصف می باشند.

ب) اهل صبر: گروه دیگر از مبتدیان راه رفته اند.

فرق این دو همان تفاوت «السابقون» و «اصحاب الیمین» است. گروه اول «میل» و «عمل» خود را با خواست و اراده خدای خویش همراه کرده اند. به گونه ای که هم دل آنها راضی به تکلیف شده و هم عمل مطابق وظیفه دارند ولی گروه دوم فقط عملشان را با خواست و تکلیف همراه نموده اند، اما هنوز دل آنان آرام با خواست خداوند ندارد و در خود اضطراب و سختی را در کنار انجام تکالیف حاضر می بینند. در حالی که گروه اول همه وجودشان در درون   و بیرون  در احساس امن و راحتی است. هر دو گروه مرتبط با حق اند و خداوند آنها را عزیز می دارد. اهل رضا را به دیدار خود موفق می سازد و اهل صبر را به دیدار نعمت.

4-ایجاد ارتباط با امامان معصوم(ع): در  روایات از این ارتباط به نام «معرفت امام» نام برده شده است. معرفتی از امام آن گونه که حق او را به تمام و کمال بشناسیم، کمال این معرفت دو جوهره دارد، یکی شناخت او به اسم و صفاتش و دیگری اطاعت و اجابتش.

آوردن چنین حقیقتی در دل، دستیابی به یک منبع سرشار از معنویت است که جان انسان را لبریز از آن می کند و به فراخور راه بی نهایتی که تا کمال باید طی کرد آبشخور جان انسان در تمام طی راه تا مقصد برای ابدیتی سعادتمند خواهد شد.

مفهوم «توسّل» و «شفاعت» در فرهنگ شیعی تحلیل این ارتباط با امام معصوم(ع) و بهره مندی از نتایج و آثار این پیوند است.



نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()



دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن ، باز آ

درِ این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را ، شکر نعمت کن

غم فردا مخور ، تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()


سخنان پندآموز:


کارلوس کاستاندا : دانایان با عمل زندگی می کنند , نه با اندیشه عمل .

آلبرکامو : شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود .

کارل یونگ : تا چیزی را نپذیریم نمی توانیم تغییرش دهیم .

ناپلئون : صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و درماندگی رو به رو نخواهد شد .

مارو اکلینز : اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد .

باسیل اس.والش : اگر ندانید که به کجا می روید , چگونه توقع دارید به آنجا برسید ؟

فیثاغورث : خشم با دیوانگی آغاز می شود و با پشیمانی پایان می پذیرد .

مارک تواین : وقتی هدفمان را از دست می دهیم مجبور هستیم سعی خود را چند برابر کنیم .

اسمایلز : هیچ یک از تمایلات نفس انسانی خطرناکتر از تمایل به تنبلی نیست .

ناپلئون هیل : کسی که همیشه می خواهد اشتباه دیگران را ثابت کند , آنها را از خود دور می کند .

استون : اندیشیدن تا زمانی که با عمل همراه نباشد , خلاقانه نیست .

آلبرت هوبارد : بزرگترین اشتباهی که کسی مرتکب می شود , این است که دائم از اشتباه کردن بترسد .

اریک باتروورت : هر چه موانع جدی تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پیروزی بیشتر است .

هرشل : یکی از راههای خوشبختی این است که نسبت به کوچکترین نعمت ها شکرگزار باشیم .

زیگ زیگلر : یک انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .

کلمنت استون : شما همانی هستید که فکر می کنید .

ناپلئون هیل : اگر باور داشته باشی که می توانی , حتما می توانی .

فرانسیس بیکن : یک انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد , نه اینکه در انتظار آنها بنشیند .

استون : شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی .

ضرب المثل آلمانی : برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد .

 گوته:اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید.

ارد بزرگ:برای آنکه روانت را بپروری ، ابتدا با خود یکی شو .

جبران خلیل جبران:ان چه امروز شما راست یک روز به دیگری سپرده می شود .
 
اسکاول شین:جایی که راه نیست خداوند راه می گشاید .

 
اسکاول شین:تمام موفقیت های عظیم بر پایه شکیت بنا شده اند.

جبران خلیل جبران:اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید.

ولتر:حقیقت را دوست بدار ولی اشتباه را عفو کن.

دکارت:حقیقت را با بی طرفی مطلق و با روحی آزاد از هرگونه تعصب جستجو کنید.

 
گوته:قلب معزور و خودخواه هرگز نمی تواند از سرگیجه و بی حوصلگی بگریزد.

فیلیپ ماسینجر:کسی که بر دیگران حکومت می کند باید نخست حاکم بر خود باشد.

برتولت برشت:خطا اگر ندانسته انجام شود اشتباه است و اگر دانسته، تبهکاری است.

ارد بزرگ:پیوند پاک ، پیوندی ابدی است.

 
لارش فوکو:حیله و خیانت اغلب از اشخاص ناتوان سر می زند.

کیتز:تعلیم به نادان همان قدر بی ثمر است که بخواهیم با صابون ذغال را سفید کنیم.

گاندی:از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار .

همینگوی:هیچ گلی، عطر ،رنگ وزیبایی مادر را ندارد .

ماکس پلانک:بر بالای در علم نوشته شده است که باید ایمان داشته باشی.

توماس پاین:انسان برای بر خورداری از شادی باید خودش را باور کند .

ارد بزرگ:راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است.

جبران خلیل جبران:شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد .

شکسپیر:به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن، و به هیچکس بدی نکن.

کانت: چنان باش که بتوانی به هر کس بگوئی مثل من رفتار کن.

لردآدیبوری:برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است اول پشتکار دوم پشتکار، سوم پشتکار

اسکاروایلد:تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند .

ارد بزرگ:جام عمر را جز با می دلدادگی به خرد و دانش پر مکن.

ارد بزرگ:تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند.

بایزید بسطامى:چنان نماى که هستى یا چنان باش که مى نمایى.

سیمون دیل:انسان هوشمندی که به هوشمندی اش می نازد، به زندانی می ماند که به بزرگی زندانش می بالد.

فردوسی خردمند:اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری  .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری.

 
داوید شوارتز:اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشید حتما پیروز خواهید شد.

فنلون: اگر ما به معایب کوچک خود اعتراف می کنیم برای آن است که به طرف خود بفهمانیم که از معایب بزرگتری بری هستیم .

 
ارد بزرگ:کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست.


 
فردریش نیچه:آنچه ناگزیر و حتمی الوقوع است مرا خشمناک نمی کند. عشق به سرنوشت در اعماق دل من نهفته است.

مترلینگ:انسان خوشبخت آن کسی است که حوادث را با تبسم و اندکی دقت بعلت وقوع آن تلقی وقبول نماید.

 
گوته:کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

 
سقراط:یک زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد .

دیل کارنگی:فکر خوب معمار و آفریننده است .

 
ارد بزرگ:بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند .

 
هربرت اسپنسر:فکر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را بسختی مجروح می کند.

 
پاسکال:آدم بی مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است.

پطر:آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم .

 
مهاتما گاندی:پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنستکه بعداز هر زمین خوردنی برخیزی .
 
 
کریستوفر مارلو:مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی .

 
ولتر:شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید.

 
رنه دکارت:در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند.

 
ارد بزرگ:کردار ناپسند خویش را با دارایی زیاد هم نمی توانی پنهان سازی .

 
بردونبا :زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد .

 
کونگ تین گان:فرزانگان سخن نمی گویند، بلکه با استعدادان سخن می گویند و تهی مغزان بگومگو می کنند.

ارد بزرگ:سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد .
 

 
جبران خلیل جبران:و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد .

ارد بزرگ:پرتگاه می تواند به وجدآورنده روان و یا کشنده جسم باشد .

 
اسکار وایلد :تا زنده هستید دل خود را زنده و شاداب نگهدارید .فرصت برای دلتنگی ومرگ بسیار زیاد است.

ارد بزرگ:اگر بر ساماندهی نیروهای خود توانا نباشیم ، دیگران سرنوشتمان را می سازند.

موریس مترلینگ:اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت.
 
هیوز:زیاد زیستن تقریبا آرزوی همه می باشد ولی خوب زیستن آرمان یک عده معدود.

 
گریستن:آنکه از دست روزگار به خشم می آید ، هر آنچه آموخته بیهوده بوده است.

 
چارلی چاپلین:در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی.

 
فردوسی خردمند:گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است.

شکسپیر :سربر گریبان فرو بر، از دل خویش بپرس آنچه را که مى داند.

 
اینشتین:هیچ کس به خرد غایى نرسد، مگر آن را در خود جست وجو کند.


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()

 

 حکایت1:


استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

                                                                                              

حکایت2:


روزی مرد متدینی با فرشته خدا گفتگو می کرد. سخن بدان جا رسید که مرد مومن از فرشته خواست تا شکل ظاهری بهشت و جهنم بداند". فرشته او را به سمت دو درب هدایت کرده و یکی از آنها را باز نمود. مرد نگاهی به داخل انداخت. دید، درست در وسط اتاق میز گرد بزرگی وجود دارد که بر روی آن یک ظرف خورش است، آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. مرد دید، افرادی که به دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مردنی و مریض حال اند، به نظر قحطی زده می آمدند.

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد متدین با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. فرشته گفت:"جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است". آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و فرشته درب را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی، یک میز گرد بود با یک ظرف خورش بر روی آن و افراد دور میز، آنها مانند ساکنان اتاق قبلی همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند، می گفتند و می خندیدند.

مرد با خدا گفت: "ای فرشتها سر در نمی آورم، نمی فهمم؟!". فرشته پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار که در اتاق قبلی هستند، تنها به خودشان فکر می کنند!

                                                                                              

حکایت3:


روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدت ها فکر میکرد که از همه قدرتمند تر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر میشدم. در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند،احساس کرد که نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!!!!

                                                                                                                      

حکایت4:


سه دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:

«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
سه دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به سه اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!


                                                                                             

حکایت 5:


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت »: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

                                                                                                                   

حکایت 6:

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنهاستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…



نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسینعلی عموزادمهدیرجی نظرات ()


Design By : Pichak